| زندگی...!!! |
| ساعت ۸:۳٠ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠ |
|
پنج شنبه ٢٨ خرداد فهمیدم که هستی. باور نمی کنم! درست حالا در روزهای پر از خفقان، در روزهای پر از اظطراب، در روزهای بلوا که گویی هیچ کس نمی خواهد باشد، تو می خواهی باشی! تو می خواهی باشی و من عزیزم به خاطر تو می مانم...
کلمات کلیدی:
|
|
| گریه کردم ... |
| ساعت ۸:۱۳ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۳ |
|
به پستی فکر مردم کشورم گریه کردم به دیوزه گی مردم کشورم گریه کردم به خودخواهی مردم کشورم گریه کردم به نسیان مردم کشورم گریه کردم به بی کرامتی مردم کشورم گریه کردم با گریه چیزی عوض می شود؟؟؟!! فکرکنم کلاس سوم ابتدایی بودم که نواحی مختلف آب و هوایی را یاد گرفتم . یاد گرفتم آب و هوای معتدل داریم ، آب و هوای کوهستانی داریم و آب و هوای خشک بیابانی. اولی توی نقشه سبز بود، دومی قهوه ای و سومی زرد. دوباره که چشمم خورد به نقشه کشورم از دیدن آن همه رنگ زرد که حالا می فهمیدم یعنی چه، گریه کردم. از بیابان بدم می آمد! در عالم بچگی فکر می کردم چرا کشور ما این همه بیابان دارد؟ چرا اینقدر آب کم دارد. همه اش یاد تصاویر فیلمهایی می افتادم که در آن بیابانهای بی آب و علفی را نشان می دادند که زمین از کم آبی ترک خورده بود. دلم برای خاک سرزمینم می سوخت. امروز با خودم فکر کردم کاش همه ی کشورم رنگش زرد بود اما مردمش سبز بودند. امروز هم گریه کردم نه برای خاک بیابانی کشورم که برای ذهن بیابانی مردمش...
کلمات کلیدی:
|
|
| بوسهای بر توهم |
| ساعت ۳:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۳ |
|
آنچه که میخواستم نشد یعنی حوصله ندارم روش کار کنم ولی خوب فعلن میگذارمش اینجا تا بعد... بوسهای بر توهم زل گرمای ظهر پیرزن را سوار اتوبوس کردند و برگشتند. هوا رو به تاریکی گذاشته اما هنوز از هرم خفقاندار آن کم نشده. از وقتی برگشتهاند رحمان روی راحتی توی تراس، روبروی درخت نشسته. شهریار که تازه از راه رسیده، هر کدام از چهار نفری را که چشم دوختهاند به دهانش، میفرستد دنبال کاری و میآید روی تراس. شاهد هم دنبالش راه میافتد. هر دو نگاهی می کنند به رحمان که هر دو آرنجاش را گذاشته روی زانوها و خم شده به سمت جلو. شهریار سرش را تکانی میدهد و وارد هال میشود. شاهد کمی مکث میکند. قدمی به سمت رحمان برمیدارد اما پشیمان میشود. برمیگردد و پشت سر شهریار وارد ساختمان میشود. عرق از خطوط پیشانی رحمان راه می گیرد و به سمت شیب تند بینیاش حرکت می کند و کمکم به شکل قطرهای روی نوک بینیاش جمع میشود. قطره آرام آرام بزرگتر میشود و به سمت پایین کش میآید. انگار برای افتادن مردد است. دوباره کش میآید و میلرزد تا بالاخره میچکد روی سنگهای سفید جلوی پای رحمان. شهریار کاپشناش را پرت می کند روی میز و میگوید: - خب، بگو ببینم چی شد؟ آمد؟ - آره بابا، کلهی سحر! - خب؟ - از در که آمد تو رسول را صدا زد. رحمان جوابش را داد. رحمان چنان از ته گلو حرف میزد و صدایش خفه بود که پیریه ترسید. صورت چروکش چنان تو هم رفت که نگو. سرش را مثل این سگ همسایه که تا صدایی میشنود کله میکشد، کشید جلو. بس که جلوی خندهام را گرفته بودم داشتم میمردم. چشماش رو جمع کرد. سیاهی چشمهاش سفید بود. آدم ازش میترسید. نگاه که میکرد دل آدم هری میریخت. - مگر کور نیست؟ - چرا بابا! نه این که آدم را واقعن میبیند، صدا که میآید به سمت صدا میچرخد و خیره خیره نگاه میکند. خلاصه، عصا و چادر خاک و خُلیاش را که جمع کرده بود دور کمرش، ول کرد و دو دستش را اینجوری آورد بالا و خواست کورمال کورمال برود به سمت رحمان که چادرش لیز خورد، افتاد پایین و پاهاش توی آن گیر کرد و شپلق، نزدیک بود شصت پاش برود تو چشماش که رحمان گرفتاش. کم مانده بود همان چشمهای باباقوری را هم در بیاورد. - زهر مار .کمتر هرهر کن بگو ببینم فهمید یا نه؟ - شروع کرد به گریه کردن و دست کشیدن به سر و کلهی رحمان. خوب شد رحمان حواساش بود که سبیلهاش را باد بدهد وگرنه همان اولش هولولو. گفت" پَ صِدات چه شده رولکم" . رحمان گفت "مریضی است دیگر وقت و بیوقت نمیشناسد." من فکر می کردم کورا اشک ندارن ولی این یکی داشت. البته گریهاش صدا نداشت! شانس آوردیم وگرنه پدرمان را درمیآورد. آنقدر قربان صدقهی رحمان رفتن که دلم میخواست گیس بافتهاش را که بسته بود دور گردناش بکشم تا خفه شود. - اینها را ول کن بگو آخرش چی شد؟ - هیچی بابا. بعد از کلی ننه من غریبم بازی. من تقّهای زدم به در و سلام کردم و گفتم "رسول اگر عجله نکنیم از پرواز جا می مانیم." آره ارواح عمهمان. پیرزنه هم گیر داد که می خواهد بیاید تا فرودگاه . مخلص کلام، با هزار تا دوز و کلک و دروغ و دمبل راضیاش کردیم از همانجا برگردد. بعد هم بردیماش ترمینال و راهیاش کردیم برود. خبر دیگری هم نشد. والسلام نامه تمام. شهریار هفت تیرش را برداشت، کمر شلوارش را کشید عقب و اسلحه را جا داد بین گودی کمر و شلوارش. بعد کاپشناش را برداشت و چرخید به سمت شاهد و با سر اشاره کرد به رحمان. - خب پس این چه مرگش شده؟ - میگوید پیر زن فهمید که من رسول نیستم. - تو که می گی نفهمید؟ - والا به نظر من که نفهمید. یکی دوبار به بودن من شک کرد. از رحمان پرسید کس دیگری هم این جا هست یا نه که رحمان گفت سر و صدای همسایه هاست. همین. خودت فکر کن. اگر فهمیده بود بالاخره یک چیزی میگفت. سری صدایی چیزی. اما به جز آبغوره گرفتن و قربان صدقه رفتن هیچ غلطی نکرد. این رحمان الکی شلوغش کرده. شهریار کاپشناش را پوشید و آمد جلوی رحمان و شروع کرد به مرتب کردن یقهاش. رحمان همانطور که رو به جلو خم شده بود خیره شد به کفشهای شهریار. - بد کردم قبول کردم مادر رسول را ببینی؟ - باید صبر میکردیم تا این پیر زن میآمد و میرفت آنوقت تکلیف رسول را روشن میکردیم. - حالا هم طوری نشده. آمده پسرش را قبل از رفتن دیده و برگشته. - چه دیدنی فهمید که من پسرش نیستم. - من که گفتم زنگ بزنیم و به مادرش بگوییم برنامه رسول عوض شده.چه میدانم مثلن کلاسهای دانشگاهش زودتر شروع شده و رسول هم نمیتوانسته بماند تا شما بیایید. مجبور شد و زودتر رفت. - به همین راحتی؟ این هفته زنگ زده که مادرش بیاید، بعد بدون حتی یک زنگ هفتهی بعد گذاشته و رفته! - اصلن فهمیده که فهمیده. این گُهی بود که خودت میخواستی بخوری. پس اینقدر رو اعصاب بقیه راه نرو. - همه کس این پیرزن رسول بود... حالا میگویی فهمیده که فهمیده. - خب نمیگذاشتی بیاید. - تو چرا عجله کردی؟ اگر این دو روز را هم دست نگه می داشتی، می مردی؟ - چرا حرف تو کلهات نمیرود. جا زده بود. خبر دار شدم که دارد سبک سنگین میکند تا قبل از این کارِ به قولش خودش آخر، فاتحه همه را بخواند. - من که نمیگویم ولاش میکردیم به امان خدا. میگویم باید صبر میکردیم مادر پیرش بیاید و برود. - حالا صبر نکردیم میگویی چه؟ به خاطر این پیری که یک پاش لب گور بود می گذاشتم پسره رَب و رُب همهمان را جا میآورد. رحمان نیشخندی زد. - سگی به بامی جست گردش به ما نشست. - تف! باید می گذاشتم همه را لو میداد و میکشاند پای چوبهی دار ببینم باز هم شیرین زبانی میکردی؟ شهریار پلهها را یکی دو تا رفت پایین و داد زد: - بلند شو وقت نداریم. شاهد ولو شده بود روی صندلی عقب. شهریار نشست پشت فرمان و منتظر رحمان شد. رحمان همچنان نشسته بود روی راحتی. عرق صورتاش را با پشت دست پاک کرد و نگاهی انداخت به خاک زیر و رو شدهی پای درخت و جاسوئیچی استیلی را که انداخته بود دور انگشت اشارهاش چرخاند. جاسوئیچی چرخی زد و کوبیده شد کفت دستش. مشتش را بست و فشار داد و دوباره جاسوئیچی را چرخاند. شهریار کمی منتظر ماند. بعد پیاده شد و آمد جلوتر. - روزی که آمد جلوی خودت بهش گفتم این تو بمیری از آن تو بمیریها نیست. گفتم اگر جا بزنی دخلت آمده. پس آنجا خوابیدنش تقصیر کسی نیست. تو هم که دوستی را در حقاش تمام کردی. با همهی چشم به راهی مادرش دل خوش است که پسرش رفته آن ور آب درس بخواند. پس حرف حسابت چیست؟ - فهمید! - دوباره میگوید فهمید. شاهد که میگوید آب از آب تکان نخورد. رحمان با شتاب از جایش بلند شد. دستش را گذاشت روی نرده و با چهرهای برافروخته داد زد: - شاهد زر مفت می زند. - خیلی خب، آرام باش. بنشین و خودت بگو چی شد. رحمان دوباره نشست روی راحتی. چشمهایش قرمز شده بود. دندانهایش را به هم سایید و به آرامی زمزمه کرد: - وقت برگشتن از جلوی باغچه که رد می شدیم یک دفعه ایستاد و سرش را چرخاند به سمت درخت. یخ کردم. گفتم لابد فهمیده. دستش را کشیدم و راه افتادم. فکر میکردم چیزی بگوید اما نگفت. هیچی نگفت. بردمش ترمینال. پای اتوبوس گفت "شدی یه چنگ استخون" گفتم به خاطر مریضیه. گفت "تو راسی راسی رسولمی؟" با دلخوری گفتم اگر می دانستم وقت مریضی به اولادی قبولم نداری نمی گفتمت بیای ... هیچی نگفت شهریار! فقط گریه کرد. دستهای چروکش را لرزان لرزان گذاشت پشت سرم و پیشانیام را بوسید. کلاغی قارقار کنان نشست روی شاخهی درخت. دم هوا نفس کشیدن را سخت کرده. رحمان نگاهی میاندازد به جاسوئیچی و دوباره میچرخاندش.
کلمات کلیدی:
|
|
| باز هم دیوانهام ... |
| ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢ |
|
محرم که میشود جنون لجام میگسلد و روحم شروع میکند به رشد کردن. حجمی پیدا میکند فراتر از گنجایش کالبدم. هر بار گمان میکنم هم الان است که پاره پاره کند مرا و بیرون بریزد. یاللعجب که سوهانش میکشم و تحقیرش میکنم تا زنده بمانم.
کلمات کلیدی:
|
|
| پیرمرد اروند |
| ساعت ٩:٥۳ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳ |
|
غواصها به صف شدند و کمرشان را به هم بستند. مرد سیاه چرده هم خودش را میان آنها جا داد و گرهی کمر را سفت کرد. چیزی به حرکت نمانده بود. فرمانده نجوا کرد: "هر که زخم برداشت یا رمقش از دست رفت، باید جدا بشود از گروه، بیصدا، بی نفس. باید با اروند برود تا دریا، باید برود تا موج موج خلیج تا اقیانوس تا خدا. اما آنها که میمانند... باید رها کنید مسافر دریاییتان را. بمانید، محکم. بی هقهق گریه، بی تقلا و همهمه. بغض نفس گیر است، اشک راه را تیره میکند و رفتن را سخت. درد را شلاق کنید و بکوبید بر پیکرهی خروشان اروند تا راه را زودتر بشکافید." زمهریر استخوان سوز اروند و سنگینی بیش از حد سلاح و ظلمت بیقرار شب، دست داد به بارش باران و غرش طوفان و طغیان اروند تا مردی خود را دوره کنند مردان بینام و بینشان اروند کنار. و مردها با دستهای سوخته از سرما گرهها را محکمتر میکردند و رمقها را جمع تا لحظهی موعود برسد از راه. *** هر روز پیرمرد سیاه چرده میآمد کنار اروند و دستش را چتر صورت میکرد و چشم میدوخت سمت دریا. میگفتند آنکه را که طنابش را پاره کرد و سپرد به اروند و برایش دست تکان داد، آخزین پسرش بود.
کلمات کلیدی:
|
|
| پریزاد |
| ساعت ۸:٤۱ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۱ |
|
شنبهی دو هفتهی پیش بود که پری رفت. قبل از اینکه برود من و مادر خیلی اصرار کردیم، اما با وجود وضعیت بدش، حاضر نشد بماند. از وقتی که با آن حال و روز آوردیماش خانه مادر ناخوش شد. از روزی هم که رفته روز به روز ناخوشتر میشود. طاقت هم که ندارد، هر روز شال و کلاه میکند و راه میافتد تا بلکه حالی از پری بپرسد. این دیدنها هم نه بهتر که بدترش میکند. من زیاد همراهاش نمیروم. دیدن پری برایم سخت است. هر بار که میبینمش آنقدر مغز خودم و گوشت تن این و آن را زیر دندان میگیرم و غژ غژ می جوم، تا خودم خسته میشوم. ولی امروز دلم به حال مادر سوخت. به زحمت راضیاش کردم تا کوتاه بیاید و اجازه بدهد من تنهایی به دیدن پری بروم که البته پشیمان شدهام. دست دست میکنم. دوست ندارم ببینماش. نه اینکه دوست ندارم خودش را ببینم ، نه، دوست ندارم بفهمم چی تو سرش میگذرد، برعکس تابستان پارسال. بیخوابی زده بود به سرمان. این دست و آن دست میکردیم. دل تو دلم نبود تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. چیزی ازش نپرسیده بودم. میدانستم اگر بخواهد حرفی بزند، قبل از همه به من میگوید. غلطید به سمت من و گفت" تا حالا عاشق کسی شدی؟" گفتم "من نه، تو چی؟". به روی خودش نیاورد. طاق باز خوابید و ملحفه را کشید تا زیر چانهاش. گفت" نمیدانی یک دفعه زندگیات عوض میشود. همهی فکر و ذکرت میشود آن یک نفر. یک نفر که اگر نتوانی ببینیاش دلت میخواهد بمیری. فقط بمیری و وقتی کنارش هستی انگار زمان به سرعت باد میگذرد و تو دست و پا میزنی تا آن لحظهها را ابدی کنی. میدانی که دیرت شده، دلت شور مادرت را میزند، میترسی که مبادا پدرت باخبر بشود یا حتی آشنایی تو را ببیند و آبرویت برود، اما جسارت پیدا میکنی، دوست داری بیشتر پیشاش بمانی و هیچ کدام از این دلنگرانیها زورش به جسارت تو نمیرسد. هی این پا و آن پا میکنی و تا جایی که بشود، میمانی. وقتی هم برمیگردی همه جانت میرود توی گوشهات و گوشهات پی زنگ تلفن تا دوباره صدایش را بشنوی." میایستم کنار پنجره. مادر میآید و محکم پرده را میکشد. پرده جلو دیدم را میگیرد. مادر میگوید: "چسبیدی به این پنجره که چی؟ بیا برو تا این سگ پدرش نیامده خانه". پری لم داده بود به لبهی پنجره و بیرون را نگاه میکرد. نیمرخ سرخش از بغل پیدا بود. سرش را که چسباند به شیشه، جلوی صورتش کمکم به اندازه یک وجب مات شد. با سر انگشت بخار جلو چشمش را پاک کرد. چند لحظهای حواسش رفت به خطهایی که روی بخار کشیده بود . آهی کشید و دوباره نگاهش را دوخت به تک درخت انار گوشهی حیاط. پدر با ذوق میگفت " زمستان ها همهی شیشههای این شهر میشود تخته سیاه". ما هم هر وقت حوصلهمان سر میرفت دو تایی مینشستیم پای همین پنجره و شیشه بخار گرفته را پُر میکردیم از نقاشی و لغتهایی که دیکتهاش برایمان سخت بود. عرق که راه میگرفت روی نوشتههامان، پری با کف دست همه شیشه را پاک میکرد و میگفت "اَه. ببین، باز همه چیز را خط خطی کرد." آنوقت دوتایی سرمان را میبردیم نزدیک شیشه و تا جایی که میتوانستیم دهانمان را باز میکردیم و شروع میکردیم به ها کردن تا شیشه دوباره بخار بگیرد. مادر کمی عقبتر نشسته بود روی زمین و نگاهش را دوخته بود به نیمرخ پری که حالا شبیه پوست پلاسیدهی انار بود. مثل زنهایی که هر وقت میرویم بهشت زهرا، میبینم نشستهاند بالای سر قبری و مویهکنان خودشان را به چپ و راست هل میدهند، از وقتی نشسته بود، آرام سرش را تکان تکان میداد. نشستم و لبم را گاز گرفتم و با چشم پری را نشان دادم. جلو خودش را نگرفت. اشکی از روی صورت رنگ پریدهاش سر خورد و افتاد پایین. با گوشه روسری که طبق عادت هیچوقت درش نمیآورد، اشکش را پاک کرد و آب بینیاش را بالا کشید. آرام گفت " تو باهاش حرف بزن، راضیش کن بماند". هر دو میدانستیم که فایده ندارد. با وجود این گفتم" چشم، تو گریه نکن. من باهاش حرف میزنم." تابستان پارسال بود که بیقراریاش شروع شد. مادر میگفت "تو نمیفهمی! پری یک چیزیش شده". من میفهمیدم. از نگاههای زیر زیرکی و پاییدنهای یواشکی پدر معلوم بود که او هم فهمیده. حتی همهی این ابرهایی که از سقف حیاط ما رد میشوند هم فهمیده بودند. همهشان میدانند که پری صورتش را میگرفت رو به آسمان و میچرخید اما نه آنقدر که سرش گیج برود. اصلا مگر میشد کسی نفهمد. همین گنجشکهای درخت انار که خودشان کلی سر و صدا میکنند. حتم دارم که اگر ازشان بپرسی میگویند که پری تا چند وقت پیش بلند بلند آواز نمیخواند. یا این گربهی سیاه همسایه که پری پدر بچهاش را درآورده. مگر میشد کسی نفهمد؟ گفتم "پری نمیگویی کیست؟" گفت "برادر خاطره". مادر گفته بود" هر چه هست از گور این خاطره بلند میشود. این روزها زیادی اینجا زنگ میزند." شال بنفشی را که سرم کردهام، برمیدارم. مادر غر میزند "حالا نمیشود فکر قر و فرت نباشی و زودتر بروی؟". شال دیگری برمیدارم که زنگ میزنند. مادر راه میافتد به سمت در. شال را سرم میکنم و از درز پنجره بیرون را نگاه میکنم. هوا بق دارد. چند روز است که همینطور گرفته و سرد است. برفی که دو هفتهی پیش آمد، روی زمین یخ زده و رفت و آمد را سخت کرده است. مادر برمیگردد و سینی استیل کوچکی را میگذارد کنار در هال. اشاره میکنم که "این کجا بود؟" میگوید" فریبا خانم آورده تا براش سبزهی عید بندازم. نتوانستم بگویم دیگر برایم آمد ندارد. یادت باشد رفتیم خانه خاله یا آمد اینجا این را بدهیم تا توش سبزه بندازد". سرم را تکان میدهم "دست بردارید. اینها ربطی به هم ندارند." مادر جواب نمیدهد، اما سینی را هم برنمیدارد. چند سال است که در و همسایه نزدیکهای عید ظرفی به مادرم میدهند تا برایشان سبزهی عید بکارد. میگویند دستش خوب است، برایشان آمد دارد. من و پری هم هر سال دو تا کوزه و یکی یک لنگه جوراب سیاه و کهنه مادر را برمیداشتیم. جوراب را میکشیدیم روی کوزه و اضافهاش را مچاله میکردیم و فشار میدادیم تو دهانهی کوزه. بعد کوزه را پر از آب میکردیم و میگذاشتیم یکی دو روزی بماند. کوزه که خوب نم میکشید، جوراب را خیس خیس میکردیم و میبردیم که مادر ارزن یا تخم شاهیها را با سلام و صلوات بمالد روی جورابها. یکی را به اسم من میکاشت و یکی را به اسم پری. پارسال سبزه یکی از کوزهها کچلی گرفته بود. مادر میگفت "شاید دستم خراب شده". پری داشت سر به سر مادر میگذاشت که یکی از کوزهها از دستش افتاد و شکست. مادر صورتش تو هم رفت. صدقه گذاشت اما گفت "خدا امسال را به خیر بگذراند". پری هنوز ایستاده بود پای پنجره. گفتم "پری رفتنت دردی را دوا نمیکند." همانطور که بیرون را نگاه میکرد دستش را گرفت به پهلوش و گفت " مگر میروم که دردی دوا بشود؟" دستش را که گذاشت به کمرش، شده بود شکل کوزه. همانوقت ماشین رسید و پری رفت. من و مادر بلندبلند گریه کردیم. مادر کمی پول و داروی گیاهی میدهد دستم. بوی خاصی شامهام را پر میکند. بویی شبیه بوی عطاری. مادر میگوید "کاش خودم میآمدم." میگویم" یکی دو روزی استراحت کن تا سرماخوردگیات بهتر شود باز با هم میرویم." بعد هر چه داده بود را میگذارم توی کیفم و راه میافتم. پاییز پارسال تمام نشده بود که با پری رفتم درمانگاه تا آمپولش را بزند. سرماخورده بود. وقتی برگشتیم خاطره زنگ زد. خاطره و البته برادرش. گوشی را دادم به پری. پری که نشست پای تلفن مادر چشم غرهی عجیبی به من رفت. انگار فهمیده بود که پری همه چیز را به من گفته. به روی خودم نیاوردم. پری داشت با برادر خاطره بحث میکرد. یک چیزهایی در مورد درمانگاه رفتن آن روز. تلفنش که تمام شد نشست کنار من و گفت "ناراحت است. میگوید چرا رفته ای درمانگاه اینجا" با تعجب پرسیدم "چرا؟" گفت "میگوید آمپولزنش مرد است. مردم این محله را هم خوب میشناسد." خوشم نیامد. گفتم " چه ربطی دارد؟ پری نکند بد دل باشد؟" و پری با لحنی مغرورانه گفت " غیرتی است" و لابد غیرتی بود که کتری آب جوش را پاشیده بود تو صورت تازه عروسش. آفتاب بیجانی از بین ابرها پیدا شده. از این آفتاب آب هم گرم نمیشود چه برسد به این یخها. هنوز هیچی نشده انگشتهای دست و پاهام یخ کرده. امسال زمستان هر چه آمدم بیرون از سرما دست و پام کبود شد، اما همت نکردم جوراب و دستکش پشمی را از زیر رختخوابها در بیاورم. سالهاست که زیر رختخوابها شده محل تلانبار کردن لباس زمستانیهای قدیمی. مادر که رختخوابها را میریخت وسط اتاق انگار دنیا را به من و پری میدادند. پدر هم اگر خانه بود که دیگر عالی میشد. یکی یک روسری به سر و صورتمان میپیچاند و چادر را از بالای تل رختخوابها آویزان میکرد. آنوقت من و پری چادر را میگرفتیم و میرفتیم به سمت قله. دستهام را ها میکنم و میکنم تو جیب کاپشنم. توی بیمارستان که پری را دیدیم سر و صورتش کامل باند پیچی شده بود. حتی یکی از چشمهاش. اواسط تابستان عروسی کرده بودند. بیشتر از سه ماه از عروسیشان نمیگذشت که به این روز افتاد. دو هفتهای نگهاش داشتند. بعد از دو هفته بردیماش خانهی خودمان. خانه را بق و سکوت گرفت. مادر بیصدا گریه میکرد. پری حرف نمیزد. ناله هم نمیکرد البته بهجز وقتهایی که میخوابید. پدر که دبیر بود و نمیتوانست بچههایش را به راحتی ول کند، چند روزی سر کار نرفت. همه این چند روز را در خانه ماند اما نه کتاب خواند و نه اخبار گوش کرد. مینشست روی پله و زل زل میبرید به درخت گوشهی حیاط که فقط یک انار پلاسیدهی مچاله شده از بالاترین شاخهاش آویزان بود. یک بار هم با مادر و پری نرفت بیمارستان. هر روز پری و مادر میرفتند برای تعویض پانسمان و وقتی بر میگشتند نه جانی به دست و پای پری مانده بود و نه رنگی به صورت مادر. من چند بار خواستم دنبالشان بروم اما مادر نگذاشت. اولین باری که صورت بدون پانسمان پری را دیدم کم مانده بود بمیرم. اتفاقی که افتاده بود توی سرم جا نمیشد. بلند بلند گریه کردم. باورم نمیشد که اینقدر بیعرضهایم. روزی صد بار تو سر خودم گاز گازش میکردم. گوشت تنش را میگرفتم بین دندانهام و آنقدر فشار میدادم تا دندانهام به هم میرسیدند و بوی خون میپیچد توی سرم. بعد موهاش را میگرفتم توی دستم و سرش را تا میتوانستم میکوبیدم به لبه پله بلکه دلم کمی خنک شود، اما نمیشد. مدتی ست منتظر ماشین ماندهام اما خبری نیست. ماشینی هم اگر رد میشود برای پاشیدن آب و گل به هیکل من است. اگر هوا سرد نباشد پیاده راحتتر میشود رفت خانهی پری. اما اصلا حوصله ندارم پیاده راه بیفتم. به خصوص که تا چهارشنبه سوری چیزی نمانده. تحمل ندارم یکی بیخبر بترساندم و بند دلم را پاره کند. همین چهارشنبه سوری گذشته بود که بند دل پری پاره شد. داشتیم با بچههای خاله برف به سر و صورت هم پرت میکردیم. هر سال چهارشنبههای آخر سال خاله و دایی و عمهجان میآمدند خانه ما. تو چند سال گذشته هر کدام یکجور آپارتمان نشین شده بودند. پدر من اما از این حیاط دل نکنده بود. هر چه من و مادر و پری اصرارش کردیم که اینجا را بفروشیم و برویم چند محله بالاتر یک آپارتمان بخریم به خرجش نرفت. دم عید که خاک باغچه را زیر و رو میکرد و کود میداد، همه میفهمیدیم که همین امروز فرداست که سید ولی یک گاری گلدان کوچک گِلی پر از گلهای بنفشه و همیشه بهار توی حیاط خالی کند. مادر میگفت " گرفتار این گلهاست که دست از این خانه نمیکشد وگرنه آن درخت که سالی دو تا انار بیشتر نمیدهد " اما من فکر میکردم گرفتار همان درخت انار کنار حیاط است. به هر حال گرفتاری پدر این خانه را نگهداشته بود تا بعضی وقتها مثل چهارشنبههای آخر سال همه دور هم جمع بشوند. پری لباس پوشیده بود که برود بیرون. میدانستم چه قصدی دارد. گفتم " امروزت را خراب نکن، اصلن بگذار بعد از عید." گفت " نه. میخواهم این طرف سال قال قضیه را بکنم. دوست دارم سال که نو شد، از جل و پلاساش تو دلم خبری نباشد" و رفت. چندباری با برادر خاطره دعوایش شده بود. تا این آخری که مردک توی خیایان خوابانده بود توی گوشش. دلیل هم البته آورده بود "برای دوست من چشم و ابرو میآیی که چی؟" به قول پری نه به دار بود و نه به بار، آقا احساس تملک میکرد. بعد هم آنقدر خط و مرز پشت خط و مرز که کمکم پری را خسته کرد. هوا تاریک شده بود که برگشت. صورتش از سرما گل انداخته بود. هر چه همه اصرار کردند که بیا از روی آتش بپر، حاضر نشد. دنبالش رفتم تو. دستش میلرزید. میدانستم که از سرما نیست. گفتم "چی شد؟" گفت" دعوامان شد. اما ناراحت این نیستم. راستش... پدر دیدمان" صدایش میلرزید. من هم دلم هری ریخت. آن شب پدر چیزی نگفت. اما فردا اعلام کرد که "دختر که انگشت خورده شد دیگر نگه داشتنش صلاح نیست." و در جواب گریههای پری یکی خواباند توی گوشش که یعنی چه غلطها و حالا خودش مینشیند روی پله و هی سیگار پشت سیگار که لابد یعنی چه غلطها. منتظر ماشین ماندن فایده ندارد. چاره نیست باید پیاده راه بیفتم. میرفتیم برای پری خرت و پرت بخریم. همین حدودها بود. آمده بودند خواستگاری و قرار عروسی را گذاشته بودند. گفتم " پری حماقت محض است" گفت "میبینی که، پدر با من حرف هم نمیزند. اگر پشتم گرم بود زیر همه چیز میزدم. اما پدر کوتاه بیا نیست." حرصم را در میآورد. گفتم "خوب نیاید. خودت را بزن به پُررویی" بغض کرد و گفت "روم نمیشود تو صورت پدر نگاه کنم. فکرش را هم که میکنم میبینم بالاخره هر کسی یک عیبی دارد. تهاش باید با بد دلی این آدم بسازم" هر چقدر کلنجار رفتم فایده نداشت. شب با پدر حرف زدم. جنجال به پا کرد. شنبهی دو هفته پیش وقتی از اتاق بیرون آمد و پری را مانتو پوشیده، پای پنجره دید، زیر زیر مثل کسی که با خودش حرف میزند، گفت" پری بمان. میرویم پزشک قانونی. با این وضع راحت طلاقت را میدهند. من پشتت را دارم. در این خانه هم کخ همیشه به رویت باز است." و پری به جای جواب فقط نرم نرم گریه کرد. اشک پوستش را تحریک میکرد.دوید توی آشپزخانه و صورتش را گرفت زیر شیر آب. خبر داشتم که چند باری رفته سراغ شوهر پری اما حالا دیگر توفیری ندارد. با دلهره زنگ را میزنم. میدانم شوهرش باید سر کار باشد اما باز هم اضطراب دارم. نکبتِ سرطان. به پدر و دایی گفتم چند نفری بزنیم داغانش کنیم و خلاص. گفتند " شر است کار را نباید خرابتر کرد." خیلی فکر کردهام. بهترین کار این است که یک پولی جمع کنیم و بدهیم یکی به حسابش برسد. بیسر و صدا. صدایش هم درآمد به جهنم. یکیمان گردن میگیرد و میافتد گوشهی زندان. درعوض شر این کثافت از سر همه کم میشود. پری جلو در ظاهر میشود.از دیدنش دلم چنگ میخورد. نصف ابرو ندارد. پوست زیر ابروی ریختهاش چین خورده و جمع شده پایین؛ روی چشماش. پوست کنار لباش هم همینطور. انگار نیمرخ سمت چپش را به سمت پایین کشیدهاند. بغلش کردم. یک بستنی لیوانی دستش بود. میگفت "از سه چیز بدجور یاد خدا میافتم.اولیش بستنی وسط زمستان، بعد رنگ بنفش و از همه بیشتر لباس عروس پر چین البته بدون دنباله، دنبالهی لباس دست و پا گیر است." عروسی نگرفتند. رفتند مشهد. مادر هم همه پارچههای رنگ و وارنگی را که جمع کرده بود تا به قول خودش اگر یک روز یکی در خانهمان را زد، سر و وضع درستی داشته باشیم، بخشید به خیرهای که جهیزیه جمع میکرد. پری قبل از بستن در سرک کشید توی کوچه. گفت "مادر نیامده؟" گفتم "سرما خورده. تمام دیشب تب و لرز داشت. من نگذاشتم بیاید." گفت "پدر خوب است؟ توی باغچه چیزی نکاشته؟" گفتم "به باغچه نگاه هم نمیکند." همه چیز را نگفتم. نمیخواهم غصه بخورد. دو هفته پیش وقتی پدر برگشت و دید پری رفته، افتاد به جان درخت. مادر ایستاده بود پای گاز. هنوز هق هقاش قطع نشده بود. گفتم " پدر دارد درخت انار را میکند." گفت "به جهنم." پدر تا درخت را نکند، دست بر نداشت. پریشب هم زمزمه میکرد که خانه را بفروشیم. پری گفت "بیشتر از خودم، دلم برای پدر میسوزد. " در هال را میبندم. بخار شیشه وسوسهام میکند. پری هم برمیگردد و با هم شیشه را خطخطی میکنیم. پوستش شده مثل پوسته پلاستیکی روی لواشک که با بدبختی باید کندش، نازک و چین چین. میگویم "پری هنوز دیر نشده" لبخند تلخی میزند و دستش را میکشد روی شکمش.
کلمات کلیدی:
|
|
| بدون شرح... مثلن |
| ساعت ٧:٢۱ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱ |
|
اول ماه رمضان امسال - آقایی آنتن تلویزیون کنده، افتاده تو خونهی همسایه. میری بیاریش؟ - الان که شبه؛ چشم چشم رو نمیبینه. - خوب تو همیشه همین موقعها میرسی. پس کی میخوای بری بیاریش؟ (در حال گذاشتن بالش زیر سرش) - فردا شب!!!
آخر ماه رمضان امسال - عزیز نمیری آنتن تلویزیون رو از خونه همسایه بیاری؟ - چرا چرا عزیزم در اولین فرصت.
اواسط مهر ماه - بابا چشممون دراومد این آنتن رو نمیری بگیری؟ - خانومی حالا بعد یکی دو ماه به نظر خودت زشت نیست برم خونه همسایه دنبال آنتن؟
اواخر مهرماه - بالاخره آنتن رو درست میکنی یا برم یکی رو بیارم آنتن رو درست کنه؟ - ای بابا! عزیز گفتم چشم. چند بار یه چیزی رو میگی؟
هفته پیش - خانومی رفتم خونه همسایه گفت اصلن آنتنی تو حیاطشون نیفتاده. - از کدوم همسایه پرسیدی؟ پایینی، چپی یا راستی؟ - ها؟... فرقی نداره که . بعدم من پرس و جو کردم دیدم اون آنتنی که ما داشتیم اصلن چیز بهدرد بخوری نبود. این بود که یه دونه بهترشو برات خریدم. - خیلی خوب حالا کی نصبش میکنی؟ - در اولین فرصت.
کلمات کلیدی:
|
|
| دل دل؛ همان این روزهاست از نگاهی دیگر |
| ساعت ۳:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۸ |
|
دل دل کرده بود. باید کار را یکسره میکرد؟ کار که یکسره نشود،میشود زهر، می شود درد، می شود زخم؛ زخمی که مدام دهان باز میکند. انگار یک چیزی مثل مار دور کمرت چنبره میزند، میپیچد و بالا میآید تا زیر گلوت و فشار میدهد تا در هم خورد شوی. آن وقت است که میافتی به خودخوری و کار ناکرده را روزی هزار بار در ذهن تمام میکنی. دستهاش را مثل گاز انبر چفت کرد دور گلوی او و با همه توانش فشار داد. هر چه چنگ خورد به دست و صورتش اعتنا نکرد. میدانست زیاد طول نمیکشد. دستهاش را به هم نزدیکتر کرد. درد پیچید تو بند بند انگشتهاش. از بدنی که داشت سست و سنگین میشد، فهمید با یک فشار دیگر کار تمام میشود. خواست حلقه را تنگتر کند، که رگ و ریشه زیر انگشتهاش به رعشه افتاد. همین شد که دل دل کرد. باید کار را یکسره کند؟ مات و بیرنگ و رو افتاده بود روی صندلی سبز رنگ قطار درجه دو تهران– اهواز. ناصر که ایستاده بود پای پنجره گفت "دشت یکدست سبز شده. آدم حال میآید. بلند شو نگاه کن بلکه حال تو هم کمی عوض شود." یک لحظه به ناصر نگاه کرد و دوباره سرش را انداخت پایین. ناصر دستهاش را گذاشت روی زانوهای او و چنباتمه زد جلو پاش. "نمیخواهی حرفی بزنی؟ اقلّش این است که خودت سبکتر میشوی؟"جوابش را نداد. ناصر بلند شد و نشست روی صندلی رو به رویی و زانوهاش را جمع کرد تو شکمش. توپ دو بچهای که تو راهرو قطار با هم بازی میکردند، کوبیده شد به در. چشمهاش را بست، دندانهاش را به هم فشار داد و نفسش را با حرص داد بیرون. نشسته بود تو اتاق و زیر چشمی نگاه میکرد به قد و قوارهی مادرش که انگار یک توپ بزرگ زیر پیراهنش قایم کرده بود. پدرش سفارش کرده بود که وقتی نیست به جای او مرد خانه باشد و از مادرش مواظبت کند. حوصلهاش سر رفته بود. توپ هفت سنگش را میکوبید کنار در و دوباره میگرفتش. دلش میخواست دوباره صورتش را بگذارد روی شکم گرم و ورم کرده مادرش، بلکه این بار بفهمد چطور یک چیزی مثل ماهی زیر پوست آدم لیز میخورد. پرسید "دختر است یا پسر ؟" مادر دست کشید روی موهای سیخ سیخش و گفت" پسر باشد پشتت میشود و دختر باشد مونست. تا خدا چه بخواهد." و بعد پیشانیاش را بوسید. دوباره پرسید" اسمش را چه میگذارید؟ "مادر گفت "از قدیم تو فامیل ما رسم شده که بچه تا به دنیا نیامده و چهل روزش نشده، اگر پسر باشد اسمش را میگذارند محمد و اگر دختر باشد فاطمه. اما بعد از آن هر اسمی که تو دوست داشته باشی. تو یک اسم دختر انتخاب کن ، یک اسم پسر." گره پردهی جلو پنجره باز شد و با حرکت باد شروع کرد به رقصیدن جلو صورتش. مونس هم از پشت چادرش همین شکلی بود. شنل بلندی که با هر قدم یک طرفش بالا میرفت. از صدای خنده زن و مردی که از جلو کوپه رد میشدند، به خودش آمد. صدای خنده تو سرش پیچید. چشمهاش چرخیدند به سمت صدا. زمان کوتاهی محو جهتی شدند که صدا ازش آمده بود و دوباره بر گشتند و خیره شدند به نقطهای نامعلوم. بغضش گرفت. خنده خندههای مونس پیچید توی گوشش. خندههای زیر زیر مونس که پای آن گوشی سگ مصب تمامی نداشتند. خندههای مونس که توی سه کنج اتاق کز میکرد و دیگر گوشی بی صاحب را به این راحتیها زمین نمیگذاشت. قرار شده بود یک روز مانده به چهل روزگیِ خواهرش راه بیفتند و ببرندش زیارت. تبرکش کنند و اسمش را بگذارند هر اسمی که او دوست داشت. فردا خواهرش چهل روزه می شد. پدر سر قولش مانده بود. راه افتادند. توی ماشین خوابش برد. نفهمید چه شده اما هر چه بود دکترهای از خدا بیخبر نگذاشتند که خواب به خواب برود. همان شد. دیگر پدر و مادرش را به خواب هم ندید. او و خواهرش جان سالم از تصادف به در بردند و پدر و مادرش نه... و او اسمش را گذاشت مونس. مادربزرگش تا زنده بود هوایشان را داشت اما از پس خرجشان بر نمیآمد. شد مرد خانه. تکلیف درس و مدرسه روشن شد؛ به درد بچههای پدر و مادردار می خورد. مثل همین چند وقت پیش خودش. رنگ مدرسه را دیگر ندید. عاشق موتور بود. شد شاگرد موتورسازی سر خیابان تا همه چیزش بشود مونس و موتورهاش. ناصر شروع کرد به کشیدن کفی صندلیها به سمت هم تا شکل تخت بشوند. او هم خودش را کشید روی صندلی کناری، تا ناصر صندلیاش را صاف کرد. بعد هم مثل جنازه پهن شد وسط آنها. ناصر شیشه الکل سفیدی را که با خودش آورده بود، گذاشت روی رف کوچک کنار پنجره و گفت میرود نوشابهای، دلستری، چیزی پیدا کند. بدون اینکه حرفی بزند پشتش را کرد به در و چشمهای بی رمق دلهاش را که نمیدانستند دنبال چه میگردند ول کرد تو کوپهی درب و داغان تا هر چه دلشان میخواهد سگ دو بزنند. رویهی جر خورده صندلیها، زوارهای جرز گرفته، رف کوچکی که به هیچ چیز بند نبود و شیشهی کثیف و پر از لک پنجره که چیزی را نمیشد از پشتش واضح دید. هیچ وقت به این خوبی یک کوپه را ندیده بود. بدنه کوپه و رویه صندلیها پر بود از شماره تلفن همراه و یادگاریهای دوران سربازی؛ که خودش هیچ وقت نرفته بود. نه که نرفته باشد به خاطر مونس معاف شده بود. روی آینه ترک خورده هم یک خانه چهار گوش با سقف شیروانی کشیده بودند که از همه وسایل توش فقط لامپش پیدا بود. مدرسه که میرفت همیشه تو دفتر نقاشیاش یکی از همین خانهها را میکشید. یک خانه که از همه اسباب و اساسیهاش، فقط لامپش را میکشید و رنگ میکرد. مادرش میگفت زن است که چراغ خانه را روشن نگه میدارد. زن نگرفته بود. یعنی تا مونس نمیرفت خانه بخت نمیشد. مونس هم که هی میخواست درس بخواند و یک جای این دنیا را که فقط خودش میدانست کجاست، بگیرد. درس و مدرسه هم اگر نداشت، یا مینشست پای تلفن یا راه میافتاد پی دوستهاش. نشد یکبار مثل مادر، درست و حسابی دستی به سر و روی خانهشان بکشد. این آخری ها هم که ویرش گرفته بود برود سر کار. سرش گیج میرفت. از وقتی سرش را گذاشته بود رو کفی صندلی، قطار با آن صدای کریه، انگار برایش دست گرفته بود؛ تتق تتق تمام نشد، تتق تتق تمام نشد. بلند شد و دوباره نشست. باید کار خودش را تمام میکرد. رفت بالای پشتبام، پشت گنجه کفترها. تکیه داد به دیوار گنجه و پاهاش را دراز کرد. انگشتهاش را مشت کرد و تیغ را کشید روی رگ دستش. دستش داغ شد. سوزش عجیبی از مچ دستش راه گرفت تا تیرهی پشتش و از آنجا سرازیر شد تا نوک انگشتهای پاهاش. دستش را انداخت روی زمین و چشم دوخت به آسمان. چشمهاش کمکم آفتاب را سیاه میدیدند که ناصر سر رسید و کار را خراب کرد. ناصر کفش هاش را انداخت زیر صندلیها و خودش را کشید بالا. قطار قیژ قیژی کرد و ایستاد.نگاهی انداخت به ناصر. ناصر گفت"جایی باز نبود. چیزی گیرم نیامد." سرش را دوباره انداخت پایین. ناصر در را بست و ساکش را برداشت و چندبار کوبید روش . صافتر که شد، گذاشتش زیر سرش و دراز کشید جلو در. انگشتهاش درد میکرد. دستهاش را آورد بالا جلو صورتش و خیره شد به خط خطیهای زنجیرهای کف آنها. نمیتوانست نگهشان دارد. از هم بازشان کرد و بیاختیار رهاشان کرد تا محکم بیفتند دو طرف بدن بیحسش. طبق معمول تو قهوه خانه سر اتابک جمع شده بودند و مچ میانداختند. دو بار با شاهپور که بچه محلشان بود و سری از هم سوا بودند، مچ انداخت و برد. دستش درد گرفته بود. جایش را داد به نفر بعدی و نشست روی تخت کنار در. شاهپور هم آمد. یک افغانی چهل،چهل و پنج ساله هم همراهش بود که تا آنروز ندیده بودش. چایش که تمام شد، بلند شد، زد روی شانه شاهپور و ناصر را صدا زد که بروند. شاهپور گفت " تو بردی پس صبر کن." شرط خاصی نبسته بودند، فقط قرار شده بود هر کی باخت آن یکی را به یک چیزی مهمان کند. شاهپور به مرد افغانی اشاره کرد و گفت " این بروج آقای ما کارش درست است. دندانگرد هست اما لنگتان نمیگذارد." یک لحظه ساکت شد. بعد با شیطنت خاصی ادامه داد" مکان هم خودش دارد. طرفهای عشرتآباد. خلاصه جنسش جور است. دفعه اول هم مهمان من." بروج را با صندلی زهوار در رفتهای که افتاده بود گوشه اتاق زده بود اما بعید بود که کشته باشدش. فکر کرد که نمرده. اگر مرده بود این چند روز یک خبری به گوشش میرسید. شاید هم مرده و حالا مامورها دارند دنبالش میگردند. سرش را با حالتی عصبی تکان داد تا این فکر و خیالها را از سرش بیرون کند که صدای تقهای که به در کوپه خورد میخ کوبش کرد .چشمهاش از حدقه زدند بیرون . نفسش گیر کرد توی سینهاش . مکثی کرد، اما طاقت نیاورد. به زحمت از جاش بلند شد. بدنش آشکارا میلرزید و عجیب گیج و منگ شده بود. بدون اینکه چیزی بگوید با شتاب در را باز کرد و با عصبانیت سرش را برد بیرون. نفسش را که گیر کرده بود تو سینهاش داد بیرون. مامور قطار بود که پشت در ایستاده بود نه مامور دیگری. مامور که جا خورده بود کمی خودش را کشید عقب، بعد با لحن تندی گفت "چه خبر است؟" ناصر از جاش پرید. مامور گفت"بیلطهاتون؟" ناصر او را کنار کشید و بلیطها را تحویل داد. مامور در حالی که بلیطهای سوراخ سوراخ را پس میداد گفت "حال رفیقت خوش نیست انگار؟" و بدون اینکه منتظر جواب بماند، غرغر کنان رفت سراغ کوپهی بعدی. ناصر با چشمهایی که به سختی باز میشد گفت "این چه کاری بود؟ معلوم هست چه مرگت شده؟اصلن این چند روز خبر از حال و روز خودت داری؟ آن از زدن رگ دستت که اگر دیر رسیده بودم خواهر مادر مردهات را خانه خراب کرده بودی. آن هم از خانه نرفتن و کار نکردنت. این هم از مسافرتت که کم از فرار ندارد. نگذاشتی حتی به خواهر بدبختت خبر بدهم که حالا خون به جگر، در به در دنبال تو نباشد. حرف هم که نمیزنی . لااقل لب بترکان ببینم چه خاکی به سرمان شده؟". خون جوشید تو صورتش. دیوانه شده بود. روی زانوهاش بلند شد، برگشت و با همه توان مشتش را کوبید توی آینه ترک خورده. حالش شد مثل آن روز نکبتی که مونس را بدون چادر دیده بود. اول باورش نشده بود . اما مونس چادرش سرش نبود. دنبالش راه افتاد تا پیچید تو کوچه خودشان. خون خونش را میخورد .نبش کوچه چسبید به دیوار و سرک کشید . مونس خودش را کشید تو عقبنشینی ساختمان نیمه کاره و با عجله پشت دستش را کشید روی گونههاش . بعد با کف دست لبش را پاک کرد و از توی کیفش چادرش را در آورد و سرش کرد. همان چادری که وقتی سرش میکرد انگار میشد مادر و او دلش برایش غنج میرفت . خواست برود جلو و بخواباند توی گوشش اما پاهاش یاری نکردند. همانطور نگاه کرد تا مونس رفت تو. همان شد، دیگر هیچ وقت خلقش سر جا نیامد. ناصر که این وضع را دید،دست از کلنجار رفتن برداشت. نفسش را داد بیرون و دوباره دراز کشید. از صدای جیغ او، بروج آمد تو اتاق. او را رها کرد . چشمش افتاد به صندلی. برش داشت و خواباندش تو صورت بروج . با همان ضربه اول بروج افتاد ولی او چند بار دیگر صندلی را کوبید به سر و صورت و بدنش. بعد ایستاد روبروی او. پنجههاش را حلقه کرد دور گلوش و با همه توانش فشار داد. او هم تقلا می کرد بلکه دستهای قلاب شده را کمی پس بزند و راه نفسش را باز کند، اما زورش نرسید. کم کم سست شد. نفسهای آخرش بود. میخواست فشار دیگری بدهد و کار را تمام کند، که یکدفعه رگ و ریشه زیر پنجههاش به رعشه افتاد. همین شد که دلش لرزید و دستش آنقدر شل کن و سفت کن درآورد تا معلوم نشد کی از پشت سر، با یک چیزی محکم زد پس کلهاش. چشم هم که باز کرد، افتاده بود کنار خیابان و به جز چند تا بچه کس دیگری بالای سرش نبود. خودش را هر جور بود رساند به خانهی ناصر . میدانست که ناصر باورش نمی شود اما عقلش به جایی قد نمیداد و در جواب سوالهای ریز و درشت ناصر که دیوانهاش میکرد فقط گفت "به پیغمبر هیچچی! بروج تیکهی تازهای برایم جور کرده بود، که اینکاره نبود. درگیر شدیم که نفهمیدم کی از پشت سر ناکارم کرد ". همهی این چند روز را هم مثل یک تکه گوشت افتاد گوشه خانه ناصر و دم نزد. آنقدر لخت و کرخت که انگار فقط چشمهاش کار می کردند. آخرین رمقش را خرج پشتبام کرد که آن هم افاقه نکرد. دست آخر به ذهنش رسید ناصر را بفرستد بلیط بگیرد تا از آن خراب شده بزند بیرون. حریف ناصر هم نشد که دست از سرش بردارد. همین است دیگر. آدم خوار که بشود به چشم و گوش خودش هم زورش نمی رسد چه برسد به یک نفر دیگر. قطار برای چندمین بار ایستاد. سرش را بلند کرد و آب دهانش را که کش آمده بود و از لب و لوچهاش آویزان شده بود، با پشت دست پاک کرد. نگاهی انداخت به ناصر که صدای قار و قور شکمش بلند شده بود. از پنجره سرک کشید. هوا گرگ و میش غروب را داشت. کدر بود و خاک گرفته. چشمهاش را تنگ کرد بلکه نوشته تابلویی که از دور پیدا بود را بخواند، نتوانست. سرش را آورد تو. لَخت و محو نگاهی کرد به دور و برش. ساک یا چیز خاصی همراهاش نداشت. آرام در را باز کرد . کفشهاش را کشید بیرون و لخ لخ از قطار پیاده شد.
کلمات کلیدی:
|
|
| این روزها |
| ساعت ۱:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥ |
|
این روزها عجیب روزهایی ست . عجیب سرش و چشمهاش درد میکند. جسمش کرخت است . مثل یک تکه گوشت می افتد گوشه اتاق و دلش نمی خواهد از جایش جم بخورد . امروز هم یکی از همین روزهای عجیب است . روزهایی که مدام به دلش می افتد :" دیگر امروز آخرین روز است ". اما آخرین روز چه؟ خودش هم نمی داند ... فقط کز می کند یک گوشه و گوش به زنگ است تا بیایند ببرندش! حوصله فکرکردن ندارد . حوصله شنیدن و دیدن هم . اما چه می تواند بکند ؟ خودش خوب می داند آدم خوار که بشود به چشم و گوش خودش هم زورش نمی رسد. چشمهاش که مدام سپیدی سقف را دو دو می زنند تا می رسند به میله زنگ زده پرده ، از روی پرده رنگ و رو رفته سر می خورند تا کف اتاق ، کمی خیره می شوند به گلهای پژمرده قالی نخ نما و دوباره همین راه را بر می گردند تا بالای سرش و گوشهاش که پر می شوند از وز وز مگسی که چند روز است لای شیشه و پرده توری گیر کرده و تق تق اعصاب خورد کن مته ای که آسفالت کف کوچه شان را برای صدمین بار میکند. بوی خون و جز جز گوشتی هم که دارد کباب می شود آنقدر می پیچد توی دماغش، که احساس می کند می خواهد بالا بیاورد. خسته هم که می شود ، سرش را می اندازد پایین و چنان با دهان باز مات می شود به گذشته که پلک هم نمی تواند بزند. آنوقت آب دهانش را که کش آمده و از لب و لوچه اش آویزان شده با پشت دست پاک می کند و از ته دل فحش می دهد به هر چه نه بدتره این کارگر افغانی که خسته نمی شود تا بلکه چند دقیقه ای این صدای لعنتی بیفتد. دیگر بماند ولوله بازی فوتبال و بپر بپر بچه ها توی این کوچه کج و کوله ته اتابک ، که وقت و بی وقت توپشان را می کوبند به شیشه پنجره و او را یک متر از جا می کنند. او هم هر بار فحشی می دهد به بزرگترهای این بچه های بی صاحب بدون اینکه یادش بیاید چقدر خودش هم توی همین کوچه ها فوتبال بازی کرده است. از مدرسه که تعطیل می شد فوتبالش را کش نمی داد . دلش پیش مادرش بود و مسافر کوچکی که به زودی از راه می رسید. دلش لک می زد برای اینکه صورتش را بگذارد روی شکم بالا آمده مادرش . اما خودش که خجالت می کشید هیچ ، می دانست مادرش هم خجالت می کشد. پرسیده بود اسمش را چه می گذارید ؟ و مادر لبخند به لب، دستی کشیده بود روی موهای سیخ سیخ کوتاهش و توضیح داده بود که " تا به دنیا نیاید و چهل روزش نشود اگر پسر باشد اسمش محمد است و اگر دختر باشد فاطمه. از قدیم همینطور بوده. اما بعد از آن هر نامی که تو دوست داشته باشی ." همین شده بود همه فکر و ذکرش ... خواهرش می شود یا برادرش؟ ... اسمش ... اسمش را چی بگذارد؟ با شنیدن صدای زنگ تلفن چند لحظه ای به خودش می آید . چشم هاش از دو دو می ایستند و می چرخند به سمت صدا . زمان کوتاهی محو جهتی می شوند که صدا ازش آمده و بدون اینکه گوشی تلفن را دیده باشند دوباره بر می گردند به مسیر قبلیشان. بغضش می گیرد. صدای زنگ تلفن انگار صدای زیر زیر خنده های مونس است . خنده هایی که پای این گوشی سگ مصب تمامی نداشتند . خنده های مونس که توی سه کنج اتاق کز می کرد و دیگر گوشی بی صاحب را به این راحتی ها زمین نمی گذاشت . صدای زنگ قطع نمی شود . اما مهم نیست. دستش را گذاشته بود روی زنگ و بر نمی داشت. هم ذوق داشت ، هم دلش شور می زد . قرار بود یک روز مانده به چهل روزگیِ خواهرش راه بیفتند و ببرندش زیارت . تبرکش کنند و اسمش را بگذارند هر اسمی که او دوست داشت. می ترسید که پدر و مادرش پشیمان شده باشند. که ای کاش پشیمان شده بودند. خودش همیشه می گفت " از آن روز که توی ماشین خواب به خواب رفتم ، دیگر پدر و مادرم را به خواب دیدم ... آنوقت این دکترهای از خدا بی خبر به زور بیدارم کردند تا دیگر خواب راحت نداشته باشم " . هر چه بود بچه ها جان سالم از تصادف به در بردند و پدر و مادر نه... و او اسمش را گذاشت مونس .... درس و مدرسه تکلیفش روشن بود. فقط به درد بچه های پدر و مادر دار می خورد مثل همین چند وقت پیش خودش . حالا او شده بود مرد خانه و راهش راه آنها نبود. رنگ مدرسه را دیگر ندید .عاشق موتور بود، شد شاگرد موتور سازی سر گذر.همه چیزش شد مونس و موتورش... دستهاش را آورد بالا جلوی صورتش . خیره شد به خط خطی های زنجیره ای کف دستهاش و بعد آنها را از هم باز کرد و بیاختیار رهایشان کرد تا محکم بیفتند دو طرف بدن کرختش . به یکباره صدای زنگ در میخ کوبش کرد .چشمهاش از حدقه زدند بیرون . نفسش گیر کرد توی سینه اش . مکثی کرد، اما طاقت نیاورد. خودش را از زمین کند . دو قدمی رفت به سمت در و برگشت . دهانش تلخ بود . بدنش آشکارا می لرزید و عجیب گیج و منگ شده بود. حالش شد مثل آن روز نکبتی که مونس را بدون چادر دیده بود. اول باورش نشده بود اما مونس چادرش سرش نبود. دنبالش راه افتاد تا پیچید توی کوچه خودشان. خون خونش را می خورد .نبش کوچه چسبید به دیوار و سرک کشید . مونس خودش را کشید توی عقب نشینی یک متری ساختمان نیمه کاره و با عجله پشت دستش را کشید روی گونه هایش . بعد با کف دست لبش را پاک کرد و از توی کیفش چادرش را در آورد و سرش کرد. همان چادری که وقتی سرش می کرد انگار می شد مادر و او دلش برایش غنج می رفت . خواست برود جلو و بخواباند توی گوشش اما پایش یاری نکرد. همانطور نگاه کرد تا مونس رفت تو. همان شد، دیگر هیچ وقت خلقش سر جا نیامد. دوباره صدای زنگ بلند شد . دستش را گذاشت روی صورتش و چشمهاش را بست .کمی ایستاد. دلش می خواست نفس عمیقی بکشد اما نمی شد. دور زد به سمت در . بدون اینکه چیزی بگوید در را باز کرد . هیچ ماموری پشت در نبود . نفسش را که گیر کرده بود توی سینه اش بیرون داد. ناصر بود . کباب خریده بود و با یک شیشه عرق آمده بود که حالی به دوستش بدهد. از بوی گند کباب سرش گیج رفت. همین بی پدر حرامزاده وسوسه اش کرد که برود سراغ بروج افغانی. دستش را گرفت به دیوار تا نیفتد. حوصله اش را نداشت. اگر می توانست زنده اش نمی گذاشت . برگشت و نشست همان جای قبلی اش . ناصر روزنامه ای که نان و کباب توش پیچیده شده بود را گذاشت روی فرش و شیشه به دست رفت از توی آشپزخانه سفره و لیوان بیاورد . نگاهش چند قدمی ناصر را دنبال کرد و دوباره برگشت به همان مسیر پاندولی . یک آن دهانش را باز کرد که از حال بروج افغانی بپرسد اما جرات نکرد . ناصر سفره و لیوان به دست برگشت . همانطور ایستاده گفت "لاکردار تو عجب بد شانسی" . نشست و سفره را پهن کرد ." از وقتی همشیره رفته سفر ماتم گرفته ای این گوشه و خبر از حال و روز دنیا نداری .بلند شو ببین چه بل بشویی است . اگر بگویم باورت نمی شود" .ناصر لقمه بزرگی گرفت و به زور چپاند تو دهانش . نمیتوانست درست حرف بزند . درحالیکه با دست اشاره می کرد که او هم مشغول خوردن شود ادامه داد " دیدم چند روز است که بد جوری دمقی .فکر کردم بروم سراغ بروج افغانی ببینم چی توی چنته دارد برایت. که دیدم جلوی خانه اش پر از مامور است" . صدای وحشتناک اگزوز موتورسیکلتی که نمی توانست با سرعت رد شود و پشت هم گاز می داد ، دلش را به هم زد .اگزوز موتور خودش هم همین صدا را می داد. عشقش این بود که مونس را بنشاند ترک موتورش و گاز بدهد تا صدای اگزوز همه خیابان را پر کند. دوست داشت مونس را ترکش بنشاند و ببرد بگرداند. اما فهمیده بود که مونس دوست ندارد که با او بگردد . حتی دلش نمی خواهد ببردش مدرسه یا لااقل درست رو به روی در مدرسه . می دانست که هر بار بهانه ای می آورد تا چند کوچه پایین تر از مدرسه شان پیاده شود. فهمیده بود که هر چه او می نازد به مونس، مونس عارش می آید که او با آن شلوار پیله دار و بازوهای خالکوبی شده و دستهای سیاه روغنی برادرش باشد. از موتور هم که می ترسید. نشد یکبار مثل آدم بنشیند ترک موتورش . چادرش را نمی توانست درست جمع کند . صد بار نزدیک بود به کشتنشان بدهد . زیر لب فحشی نثار جد و آباد موتور سوار کرد که با آنکه دور شده بود، هنوز صدای موتورش دلش را به هم می زد . ناصر لقمه را به زور قورت داد و گفت " میگفتند که یکی نفله اش کرده . انگار جنازه یک زن هم که صورتش داغان بوده پیدا کرده اند". و یکدفعه ساکت شد . "یعنی کی بوده ؟ فکر می کنی من و تو می شناختیمش ؟!" . چرخید به سمت ناصر. ناصر انگار از فکر خودش ترسیده باشد، سرش را گرم لقمه گرفتن کرد. با عجله لقمه ای گرفت و دراز کرد به سمت او. لقمه را گرفت. حالش خوش نبود. دندانهاش را به هم فشار داد و با لرزشی عجیب سرش را تکان داد . چشمش افتاد به مقنعه مچاله شده مونس که افتاده بود زیر چوب رختی. زن نگرفته بود . یعنی تا مونس نمی رفت خانه بخت نمی شد. مونس هم که هی می خواست درس بخواند و پیشرفت کند. یکبار نشد این خانه را درست جمع کند. خودش هم که زن نداشت تا دستی به ریخت این خانه بکشد. گفت : " پس نفهمیدند که کی بوده؟ نه؟ " . ناصر گفت " نه. راستش خودم هم پیله شده بودم بلکه بفهمم کی بوده اما نشد. حتی از آن پیر زن فضول همسایه که مدام از لای در، خانه بروج را دید می زد ، پرس و جو کردم. ولی چیزی دستگیرم نشد. فقط گفت از چند روز پیش که بوی کز کله پاچه اش محل را برداشته بود دیگر خبری ازش نشده " . با اکراه گازی به لقمه اش زد . بوی گوشت که پیچید توی دهانش حالش به هم خورد . دوید به سمت دستشویی . آنقدر عق زد که کم مانده بود روده هایش بیاید توی دهانش . ناصر لقمه ای که تازه گرفته بود را پرت کرد توی سفره .پرسید "چی شد ؟ چرا به هم ریختی ؟" و بعد در شیشه را باز کرد و لیوان را پر کرد . با کنجکاوی دوباره پرسید "ببینم چند روز پیش که رفتی خانه بروج خبر خاصی نبود ؟". صورتش را شست و برگشت. اول کمی عرق توی دهانش چرخاند که بوی گند و ترشیدگی دهانش را کم کند . بعد همه آنرا به یکباره سر کشید .گلویش می سوخت . ناصر منتظر جواب بود . احساس کرد داغ شده. جواب داد" نه. اتفاقا سر قولش مانده بود و یک تیکه نو برایم جور کرده بود." لیوان را دوباره پر کرد و لاجرعه سر کشید. صدای ناصر پیچید توی گوشش "یعنی من و تو می شناختیمش ؟!" . دیگر نمی خواست ادامه بدهد . زمزمه کرد" این روزها عجیب روزهایی است ..." . سرش مال خودش نبود . کمی ماست هورت کشید . عجیب سرش و چشم هاش درد میکرد . جسمش کرخت بود . بلند شد و نشست سر جای قبلی اش .دلش نمی خواست از جایش جم بخورد. زورش نمی رسید به چشم و گوش خودش . چشمهاش دوباره شروع کردند به دو دو زدن دو اتاق فکسنی تو در تو که هزار بار گله گله اش را دور زده بودند. گوشهاش پر شدند از صدای مته... و بوی خون و کباب دوباره منگش کرد. به دلش افتاد که امروز آخرین روز است ... -------
پ.ن : داستان منیژه را با تغییرات جدید دوباره گذاشتم .
کلمات کلیدی:
|
|
| روزگار |
| ساعت ۱٢:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱۱ |
|
هن هن نفس که پیچید در گوشش ، نفس در نفس محو شد و نگاه در نگاه نابود . هر چه هرم نفس ها بیشتر میشد نفسش کمتر بالا می آمد ، مبادا که مایه دلخوشی شان باشد ... تنها راه این بود که بخوابد، که خواب ببیند. خواب بختک ! آنوقت هر چه توان می تواند جمع کند توی دستهایش و این بختک لعنتی را کنار بزند از روی سینه اش . بعد با هراس بپرد از خواب ، بنشیند و تند تند نفس نفس بزند و هی دور و برش را نگاه کند . تا خیالش که راحت شد، شکر کند خدا را که کابوس بوده . که تمام شده . که نبوده . که نیست . اما تا پلکش خواست دست بگذارد روی چشمهایش ، سفیر ضربه سیلی برش گرداند سر جایش تا نه حیایی باشد و نه کابوسی ... تا زمان بایستد و زمین تند تر بچرخد و او آنقدر سرش گیج برود تا بالا بیاورد ، بالا بیاورد و بالا بیاورد... فحش و فریاد روی گوشش ضرب گرفت و مشت و لگد روی استخوانهایش .آخرین ضربه را اما او زد. او که به یکباره نعره کشید : شهربانووو....
همه که رفتند بیرون سرنگ را پر کرد از هوا و گذاشت روی رگ بیمار تصادفی رو به موت و فشار داد تا هن هن اکسیژن که نه ، هن هن نفسی که این همه سال پیچیده بود در گوشش را محو کند ... نابود ... سرنگ را توی رگش خالی کرد . صورت صابر خیس عرق شده بود . تب درد داشت و لرز مرگ .به حال خودش نبود. هی رنگ می داد و رنگ می گرفت. زمین تا آسمان فرق کرده بود با دیروزش. انگار نه انگار که همین دیروز با کلی سر و صدا یکدفعه پیدایش شده بود، شهربانو را دیده بود و دوباره پریده بود پشت موتور و با عجله گم شده بود توی غبار و دود. شهربانو اما دلش مثل سیر و سرکه جوشیده بود . دلش نیامده بود دلشوره اش را بدهد به صابر . فقط خندیده بود . همین و حالا توی این سیل مجروح که می آوردند عقب ، دستش مانده بود روی دستش. چیزی به له شدن بیمارستان صحرایی زیر چرخ تانک ها نمانده بود اما خالی اش که نمی شد کرد هیچ ، همچنان زخمی بود که اضافه می شد به زخمی ها و در این میان صابر... ایستاد بالای سر پیر مردی که یک دستش از آرنج آویزان شده بود به پوست و خودش با دست دیگرش آن را نگه داشته بود. نگاهش کرد ، مات و خسته .خم شد بلکه کاری بکند برایش. پیرمرد بغض داشت انگار . با آن چشمهای ریز به نم نشسته ،کمی خودش را جمع کرد و سرش را تکان داد. صدای دکتر شهربانو را از جا کند. پیرمرد لبخند تلخی زد و شهربانو دوید تا فکری بکند برای جوانی که روده هایش را گرفته بود توی دستش. اما چه فکری ؟ آنقدر مجروح زیاد بود که بگی نگی فقط می چرخیدند دور سر خودشان. می دوید به سمت دکتر که نفهمید پایش به چه گیر کرد و افتاد روی زمین. بسیجی جوانی که آدم را یاد مجسمه های گلی می انداخت ، سرش را آورد تو و فریاد زد "زودتر اینجا را تخلیه کنید و گرنه گیر می افتید توی حلقه محاصره." . داشت بلند می شد که خودش را برساند به دکتر که چشمش افتاد به قطره های خون که از کناره های تخت کنار دستش چکه می کرد روی زمین . نگاه کرد به چشمهای نیمه باز مردی که خیره به آسمان از دنیا رفته بود . دکتر دوباره صدایش بلند شد . گوشه چفیه ای که دور گردن مرد افتاده بود را انداخت روی صورتش . به دکتر که رسید دیگر دیر شده بود. بغض گلویش را به درد آورد. گوشش پر شده بود از صدای ناله و انفجار. از این طرف به آن طرف ، آونگ شده بود میان زخمی ها . اولین بارش نبود که توی دود و داد عملیات پرستاری می کرد . همیشه سخت بود و نفس گیر، اما این بار نمی دانست چه مرگش شده . دو بار دیگر هم زمین خورد . دلش هنوز هم شور می زد. نمی دانست چه باید بکند . دلش می خواست بنشیند روی زمین و ضجه بزند. نشست بالای سر صابر. ترکش خورده بود. دو تا . یکی به کشکک زانواش ، یکی بالای چشم اش. صابر را حمید از مهلکه آورده بود بیرون . حالا هم معلوم نبود چطور این آمبولانس لکنتی را جور کرده بود بلکه صابر را ببرند جایی که بشود کاری کرد برایش. حمید گفت"بقیه را ول کن. صابر را باید ببریم. اگر بی افتد دست عراقی ها فاتحه گردان های دیگر هم خوانده است." شهربانو مات مانده بود. ماندن و رفتن هر دو عذاب بود برایش.حمید، صابر را خواباند کف آمبولانس و با سر اشاره کرد به چند رزمنده ای که می آمدند برای کمک. مجروح بد حال دیگری هم چپاندند کنار صابر. ماندنش فایده نداشت. خودش را جا داد پشت آمبولانس.آنقدر رفت عقب تا نشست کنار صابر درست روبروی صورتش. لرز لرز دستش نمی نشست . انگشتش را کشید روی حلقه صابر . چقدر روز خریدِ حلقه بهش خندیده بود. بند انگشت هایش برجستگی خاصی داشت. حلقه را به زور و زحمت از بند رد می کردند اما همین که از بند رد می شد آنقدر گشاد می شد که انگار النگو آویزان کرده بود به انگشتش . آنروز حمید هم آمده بود . کم حرف و آرام بود . کنار می ایستاد که آنها راحت باشند . اگر صابر سر به سرش نمی گذاشت و مدام نظرش را نمی پرسید جز لبخند گاه به گاهی هیچ صدایی ازش شنیده نمی شد. به یاد آن روز لبخند تلخی زد و خیره شد به صابر . صابر ، صابر آنروزها نبود. به نظرش جا افتاده تر آمد. پُرتر و پیرتر. استخوان ترکانده بود. تازه آمپول دیگری برایش زده بود که چشمش را باز کرد . " سلام". شهربانو هر چه کرد نتوانست اشکش را نگه دارد بلکه نیفتد روی صورت صابر. "شهربانو باورت نمی شود چه بر سرمان آمد" . شهربانو دستش را بالا آورد ، یعنی که چیزی نگو " هیس ، می دانم... عملیاتتان شکست خورد " . صابر اخم کرد. بریده بریده حرف می زد "نه ، گفتم که باورت نمی شود. بچه ها دو شب پیش معبر باز کرده بودند و شب نما کار گذاشته بودند. تا وسط های معبر که پیش رفتیم همه چیز عادی بود ...". چشمش را بست . سرش را چرخاند و زل زد به طاق رنگ و رو رفته آمبولانس ." باورت نمی شود . شب خدا یکدفعه مثل روز روشن شد ... منتظرمان بودند ... می فهمی " . اشک از گوشه چشمش راه گرفت تا روی لاله گوشش . " بس که آتش ریختند معبر شد جهنم... شهربانو بچه هایم...، رضا، کامران، سعید خوش صدا، پیمان ..." و هق هق گریه که پیچید زیر سقف آمبولانس و چنگ انداخت به گلوی شهربانو. لرز لرز دستش نمی نشست . عرق سردی نشست روی پیشانی اش . کف دستش را گذاشت پشت پیستون سرنگ . زل زد به صورت زردنبوی بیمار تصادفی و زور زور اکسیژن که می خواست نفسش را بالا بیاورد. خوب می فهمید که چقدر فرق دارد هن هن نفس با هن هن نفس ... از مجروح جوان دیگر صدایی در نمی آمد . تب صابر هم تب نبود ، گر آتش بود که هرمش مدام می خورد به صورت شهربانو. جان به لب شد تا رسیدند . آمبولانس که ایستاد منتظر شد تا حمید بیاید برای کمک. حمید اما دیر کرد. به سختی نیم خیز شد به سمت در . هنوز دستش نرسیده بود به دستگیره که به یکباره در با شتاب عجیبی باز شد. پنجه ای چنگ انداخت به یقه اش ، تکان محکمی خورد، کشیده شد و با صورت پرت شد روی زمین . صورتش را از روی خاک برداشت . گیج بود. چشمش را بست و سرش را به آرامی تکان داد. به یکباره حواسش رفت پی صابر. سرش را که چرخاند دید دو سرباز دیگر چنگ انداخته اند دو طرف لباس صابر تا بکشندش پایین ، خواست بلند شود برود سراغ شان که سنگینی پوتین دوباره چسباندش به زمین. نفسش سنگین شد. با صدای فرمانده ، سرباز پایش را برداشت. بینی اش می سوخت. سرش را که بالا گرفت قطره خونی چکید روی پوتین سرهنگ عراقی . شقیقه اش می زد. خون جوشیده بود توی صورتش. سرش را بلند کرد و خیره شد به صفحه فلزی کوچک بالای تخت که رویش نوشته شده بود "سید رضا حقگو" . اسمش رضا نبود . خوب یادش بود . خودش با گوشهای خودش شنیده بود که سرهنگ عراقی صدایش کرده بود جلیل . سرهنگ عراقی نیشش باز شد. صدا زد " جلیل ... جلیل..." و شهربانو می خواست بمیرد وقتی که دید حمید با عجله پیدایش شد. عرق صورتش را با چفیه اش پاک کرد . دستی کشید به ریش های بلند و سیاهش . یک چشمش را تنگ کرد و با لبخند نصفه نیمه ای صابر و شهربانو را بر انداز کرد. قیافه بهت زده صابر پر شد از ناباوری. شهربانو اما می خواست بمیرد. غنایمشان را تقسیم کردند. مجروح بد حال شد سهم خدا . اما صابر و شهربانو... صابر شد سهم سرهنگ عراقی تا بشود نعره و بچسبد به طاق ذهن شهربانو و شهربانو شد سهم حمید تا بشود بانوی شهر و مدام دردِ نعره بپیچاندش به هم ... دردی دوباره پیچید توی سینه اش . چنان جیغی زد که بیمارستان لرزید . سرنگ را رها کرد . دو دستی سرش را گرفت و چشم هایش را بست . بیمارستان چرخ برداشته بود دور سرش . به یکباره نعره کشید " حمید..."و زمان ایستاد و زمین تندتر چرخید تا دوباره سرش گیج برود و بالا بیاورد ، بالا بیاورد ، بالا بیاورد ...
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |


